یک روز یک تصمیم

بالاخره تصمیم گرفتم که به پایان عمر خودم به عنوان بیکار خاتمه بدم و با بند کردن دستم تو شرکت یک نفره داداش به سر و سامونی برسم و اولین روز آفتابی  تو شیراز دنبال یه خونه ای، سرپناهی، خراب شده ای ، بگردم.داداش هم تو پیامک آخرین خودش نوشته بود "میدونم شرکت ما یکی از بزگترین و معتبرترین شرکت های ایران میشه و هر کی هم الان بیاد تو تیم ما به خودش لطف کرده"

راست میگفت من این صحنه رو دیده بودم که من و داداش علیرغم نصایح دیگران  شرکت رو ادامه میدیم و کارمون یکی دو ساله میگیره و کلی پول پارو میکنیم و داداش بهم میگه دیدی گفتم ما تونستیم منم میگم آره و  من هم با یه ماشین بنز مدل بالا میام خونه.

البته این صحنه رو هم دیدم که من و داداش شرکت رو راه میندازیم یکی دو سال خر حمالی میکنیم و دخل و خرجمون  باهم نمیخونه و پول  کرایه خونه رو هم نمیتونیم در بیاریم و دست از پا درازتر برمیگردم سر جای اولم .

حالا کدوم یکی صحنه اصلیه نمیدونم.چیزی که هست فعلن راه نجات من از این وضعیته.

بیکارم

کاری نیست پولی نیست

مینشینم پای  PC چون که لبتابی نیست پنجره ی ذهنم اما ، علف هرزه میچیند

پای صحبت های مادر سخن ماهی پلو می آید هر روز نظاره به مشاجره این و آن مشغولم شبها با صدای خرپف من به کار می اندیشم به پولی که مرا برهاند زینجا

 ته جیبم به کویر لوت می ماند خشک و بی آب و علف بارقه های ذهنم با این حال خورده نوری می بارد من به انتظارش هرروز که دهد خنک جامی کلافه تر از دیروز پای تیوی مینشینم فیلم ها را همه از بر میدانم چه روزها تکراریست هر روز انگار که در آینه ی دیروز باشم پای PC حتی یک تک آهنگی نیست چه سکوتش غمگین چون که هاردش خالیست هوس آپی نیست این نوشته هم اگر می بینی از سر بیکاریست قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب من به صید پولک ماهی با دنده معکوس خواهم رفت.

تو اگر می دانی که چگونه از قرانی به تومانی میشد بجهم برسان آنرا که اینک نیازمند این یاری سبزتان می باشیم

مشاوره ازدواج

چند روز پیش بهم ماموریتی دادن که با یه نفر صحبت کنم و از شتابی که برای ازدواج داشت بکاهم اصرار نکنین که بگم داداشم بود و دختره هم از همکلاسیاش که نمیگم خلاصه پس از صحبت حضوری که باهاش داشتم و آینده ای که از ازدواج با یه نفر در انتظارشه گفتم ساکت بود و یه دفعه به هیجان اومد و خوشحال شد که روشنش کردم و افق تازه ای رو براش ترسیم کرده بودم ما هم خوشحال و خندان و سربلند به خونه برگشتیم و از اینکه مایه افتخار خونه شده بودم به خودم می بالیدم .بادی به قب قب انداختم و به مادر گفتم پسرتون سربلند بیرون اومد.

فرداش داداش به خونه زنگ زد و پس فرداش هم به خونه اومد تا با بابا مشورت کنه.تا نگو افق های تازه روشهای تازه برای متقاعد کردن خونه و شتاب دادن به کارش بوده!البته قرار هم نیست که مشاوره ازدواجم همیشه جواب بده.نتیجه برعکسش هم نشون میده صحبت های من تاثیر داشته

نمیرفتم بهتربود

از وقتی اومدم خونه،بیرون نرفته بودم،دلم واسه کوچه بازارو آدماش تنگ شده بود امروز اصرار اصرار که بریم بیرون...............حالا که حاضرشدم بابا میگه امروز زوجه پلاکمون فرده نمیشه بریم،الان میگـــــــــــی؟؟؟!!!حالا که من خواستم و حاضر شدم؟؟؟؟!!!!!بالاخره راضیش کردم نشستیم تو ماشین میگه بنزینم که ته کشیـــــــــــده..لاکپشتی حرکت میکنیم......من:پدرجان حوصلم ســــــــــــر رف میشه یکم سریعتر؟؟پدر:اونوقت دیگه باید پرواز کنیم[آیکون هاتان از حرص منفجر میشه].......چراغ یهو قرمز میشه و پـــــدرجان ازش رد میشه...مادر:چراغ قرمز بود فکر کنم...پدر:إإإإ چرا بم نگفتی؟؟جریمه کنن از تو میگیرم[آیکون نمیدونم بخندم یا حرص بخورم]....خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــه  پیاده شدن خرید کردن منم تو ماشین نشستم،بارون همراه برف میومد دوس داشتم این هوارو....اونجایی هم که دوس داشتم بریم بابا گف الان خیلی شلوغه و هوا سرده و اونجا چی داره جز آدمای عجق وجق و هزارتا دلیل برهان که نریم و منم دیگه جیکم درنیومد برگشتیم خونه

                                          و این بود بیرون رفتنم،نقطه سر خط .  

اثرات چای سبز

شبای امتحان خودمونو با چای سبزوقرمز تا خود صب بزور نیگر میداشتیمو موقع رفتن سرجلسه امتحان دو تا چوب کبریت میذاشتیم تا سرجلسه چرت نزنیم،با این اوصاف واسه اینکه بقیه راجبمون فک کنن که شب امتحانی نیستیم، قیافه های ارواح خبیثه و چشای سه متر گود رفته رو جلو آینه بزک دوزک میکردیم همراه ورد خوندنو بدوبیرا گفتن به خودمونو ونفرین استاد میافتادیم راه ...پیش بسوی جلسه امتحان.تو دلم میگفتم کی تموم میشه برم خونه که از خجالت این بیخوابیام دربیام....

حالا امتحانا تموم شده و۵ روزه خونه هستم ولی دریغ از یه خواب خوب و منظم.فک میکنم اثرات اون چای سبزوقرمزاس،شبا عطاس خونه شدم حالام همه خوابن جزبنده..اگه شمام نیاز به یه عطاس داشتین میتونید با مدیر سایت بلاگفا تماس بگیرید وایشون منو مطلع کنن ولی شرایط داره...هااااااااا

ـ چه روزایی داشتیم،یادش بخیر.این ترمم تموم شد

ـ اصطلاح میافتادیم راه،مدل اینجاییه

اصول رنگ کردن درب ها و پنجره ها

اصول رنگ کردن ساختمان حاصل سالها تجربه است که مفتی اون رو در اینجا به انتشار میزارم و جامعه هنری رو مدبون ابن کار خودم میکنم.

برای رنگ کردن اولین قدم بودجه برای رنگ کردنه که نون آور خونه زحمتشو میکشه پس نگرانش نباشین.بعد از تهیه بودجه رنگ رو از یکی از فروشگاههای معتبر رنگ در سراسر کشور میتونین تهیه کنین.رنگ که آماده شد مرحله بعد پیدا کردن یه نفر بیکار از اعضای خونوادس.امتحانتون رو بهونه کنین و خودتون رو از این لیست خط بزنین و داداشتون رو متقاعد کنین که اون تو این کار استاده و هیچ کسی جز اون نمیتونه از این کار بر بیاد.اگه از شانس بد قرعه به نام خودتون افتاد نگران نباشین سریع یه لباس کار تهیه کنین.از لباس های خودتون استفاده نکنین که باید بعد از کار دور بندازینش پس به کمد لباسهای داداشت یا آبجیتون برین و یه دست لباس اونو بردارین.یه جفت دستکش کار لازمه که دستکش های ظرفشویی مادر هست یه ظرف برای قاتی کردن رنگها لازمه سطل ماست رو استفاده نکنین که کتک میخورین ولی استفاده از سطل های دیگه مانعی نداره.مقداری بنزین لازمه از باک بنزین ماشین خودتون برندارین  اگه از باک بنزین ماشین مهمونتون  بتونین بردارین هنوز بهتره.

برای کلاس کار یه نایلون بندازین دور سرتون رنگی نشین دستکشارو بپوشین رنگ رو تو سطل ریخته با قاشق  یا مداد رنگی آبجی کوچیکتون بهمش بزنین یکم بنزین قاتیش کنین سفت نباشه اول یکم به لباسهاتون رنگ بچکونین که یه رنگکار خوب همیشه لباساش رنگیه-سعی نکنین کارتون رو جدی بگیرین چون مزدی دریافت نمیکنین.اگه از شانس بد حین کار دستشویی داشتین با احتیاط این کار رو انجام بدین چون خسارات غیرقابل امحایی رو به خودتون خواهین زد.خستگیتون رو بهونه کنین تا یه مسلمون از اعضای خونواده براتون میوه ‍پوست کنه و دهنتون بزاره.چای رو هم یادتون نره یادآوری کنین.اگه کار خسته کننده بود حس کنین دارین یه تابلو نقاشی میکنین

با رسیدن شب کار شما هم رو به اتمام میرسه و از این شاهکاری که ساختین لذت ببرین و سعی کنین موقع شام این کارتون رو بزرگ جلوه بدین.

موقع خواب کمی بدن درد خواهین داشت که طبیعیه و لازم نیست دوستان خوبمون رو تو اورژانس زحمت بدین.

یک کار ناتمام

پیرمرد پس از صرف صبحانه نگاهی به پسر بزرگتر خود انداخت امروز دیگر هر طور شده باید این کار را به پایان برسانی.کاری که در جوانی شروع  نمودم و مدت سی سال ما را گرفتار نمود. پسر که از سیستم اداری و کاغذبازی خسته شده بود گفت:پدر مرا به پنچرگیری قطار بگذار اما دیگر این را به من مگذار.پسر نیز خسته شده بود و نوه خانه را صدا زد و گفت نوه، نوه گفت ها گفت امروز دیگر بزرگ شده ای و وقت آن رسیده تا باری از دوش خانه برداری  و جای پدر تو عهده دار این کار شوی. گفت من نمیرم میخوام برم گیم نت بزنم.
آن پیرمرد کسی نبود جز کلافه و آن کار کاری نبود جز آن نامه.

آخه چقد باید بدوم دنبال این نامه آخرش هم پیر میشم و این نامه گیرم نمیاد.یا قیف نیست یا قیر نیست یا آدمی که قیر رو بریزه تو قیف نیست.دیروز هم رئیس که امضا بزنه نبود قرار شد فردا برم
امروز رنگ کردن درها به عهده منه،  ونگوگ نمرده، امروز دوباره زنده میشه 

محفل دانشجویی

بلندترین نقطه ی شیراز! برج ایفل نیست.برج میلاد هم نیست.اینجاست.سه سال رو توی این خوابگاه گذروندم.ساختمون ها و اتوبوس ها و محوطه و درختاش تغییر نکرده بودن ولی آدمهاش چرا.تقریباْ آدم هایی که من اونا رو میشناختم یا اونا من رو میشناختن رفته بودن و آدمهای جدید جاشون رو گرفته بودند.
اتاق داداش هوای گرمی داشت چون چندبار قبلن اومده بودم و با بچه هاشون رفاقتی داشتم و خودمونی بودم.شام خوابگاه هیچ تغییری نکرده بود کماکان هم عناصر سیب زمینی تخم مرغ دوغ محبوب دلها بود.بارون کماکان میبارید.زیبایی بارون تو این ارتفاع خیلی دلچسبه  مهی که تمام شهر رو از اینجا گرفته نمیزاره نماش خودنمایی کنه.سر شام کلی جفنگ گفتیم و سر به سر همدیگه گذاشتیم.این جفنگ گفتنا فک میکنم از دیوارهای اتاق خوابگاه ساطع و تاثیرش رو نشون میده و قسمت شیرین خاطرات خوابگاه رو تشکیل میده.
خوابیدن با نسیم بارون و دوغی که چشمارو روهم میبره از همه خوشتر.بخوابم که فردا صب باید ‍پاشم برم واسه گرفتن نامه.

خورش خوشمزه

وقت ناهار بود و چشم همه به در تا بعد از پلو ، خورش هو وارد شه آبجی خانوم که تقبل زحمت فرموده بودن که به کلاس بعد از ظهرش برسن خوروش رو آورد اما خورش اومدن همان و خوروش خوردن همان که
خوروش بی زبون از دست ایشون چپ شد و به صورت برعکس بر روی فرش ریخت.کدوم فرش!همون فرشی که آهو ناز داره آی بله؟! نـــــــه، همون فرشی که مادر جان 15 هزارتومان چند روز پیش بابت شستشن به قالیشویی داده بود.تو خونه ما از این خبرا نیست که بابت این خرابکاری ها ازت تشکر کنن منو داداش از اینور میخندیدیم مادرجان از اونور زخم زبون میزد و آبجی خانوم هم از اینور تشت آورده بود و کار قالیشویی رو به صورت دستی انجام داد..
جالب وقتی بود که داداش میخواست با عکس این صحنه رو ثبت کنه و آبجی کوچیکه پریده بود جلو و نمیزاش این افتخار به داداش برسه و دعوایی که شکل گرفته بود بین این دو سرِ ثبت شدن و نشدن.

تقدیر

  دختری که ازش خوشت میومده و همدیگرو ملاقات کرده بودی و گم کرده بودین همو بعد مدتی جورچین تقدیر تورو به اون میرسونه.داستان فیلم سرندیپیتی بود.فیلم رمانتیک و قشنگیه و حس و حال خوبی میده به کسانی که عشق و عاشقی و تقدیر اینا رو دوست دارن.

 روزگاری پیش خیلی به تقدیر اعتقاد داشتم که تقدیری هست که آدما رو به هم وصل میکنه یا چیزی(هدفی) رو به آدم میرسونه ولی بنا به دلایلی این اعتقاد رو از دست دادم الان به این معتقدم اون چیزی که میرسی یا نمیرسی به خودت بستگی داره. و راه رسیدن یا رسیدن به چیزها بستگی به انتخاب مسیر خودت داره.
آیا تقدیر به این شکل وجود داره و میشه روش حساب کرد و بدبیاری ها و خوش اقبالی ها رو به حساب تقدیر گذاشت؟!

صف بانک

وای که چقد از وایسادن تو صف بانک بدم میاد.از اون بدتر هم هست صف نونوایی که خدا رو شکر مدتهاست که ایستادن تو اون صف قسمتم نشده.

یارو حاضره نیم ساعت خارج صف وایسه تا با پارتی بعد نیم ساعت کارش بشه ولی حاضر نیست ربع ساعت وایسه تا نوبت قانونی خودش برسه.

کارمند بانکه سرش خلوته میگه دریافت و پرداخت باجه بغلی، اما اتفاقن همون خارج صفیه رو پولش رو میگیره میریزه حساب.

طرف یه راست از اونور میاد میره جلو صف ، برگه رو پر میکنه از اونور هم میخواد پولشو بده شاکی هم هست میگه مگه صف از اینور نیست؟!

خدایا دشمنان ما را در صف بانک مشغول بفرما.

خدایا ما را از خستگی صف بانک دور بفرما.

ایام امتحانا

خدارو شکر که ایام امتحانا واسه من خیلی وقته تموم شده.نمیدونم شب امتحان خوندنم خوب بود یا بد ولی از یه درد راحت بودیم اینکه اینقد بخونی بعد نمرت با کسی که تقلب میکنه هم اندازه باشه یا استاد بیاد از مباحث و سوالایی امتحان بگیره که هیچ ربطی به کتاب نداره یا سلیقه خودش رو برا نمره دادن و سوال دادن قبول داشته باشه.

توی دوران راهنمایی یه کتاب شاید اجتماعی رو خیلی خوندم به حدی که تمام صفحات رو حفظ بودم اما امتحان گرفتم 17.5 چرا؟ چون معلم محترم یه سوال رو 2.5 نمره داده بودن و سوال رو  جور دیگه ای برداشت کرده بودم و یه جواب دیگه رو نوشتم توی عمرم اینقد برای یه درس ناراحت نشده بودم نمره امتحانم نمره تلاشم نبود.هنوز هم میبینم تلفات میده این امتحانا.به نظرم دانشگاه شده مث یه کشتی ، سوارش میشی بری به جایی اما بعد مدتی که سوار این کشتی موندی فک میکنی زندگی همون کشتیه یادت میره کشتی یه وسیله بوده نه هدف.
ما که این اشتباه رو کردیم امیدوارم دیگران این اشتباه رو تکرار نکنن.

شادی امروز

صبح که پاشدم شاد بودم.هیچ دلیلی هم نداره ، نه خبر خوبی شنیدم نه ارثی بهم رسیده نه برنده جایزه ای شدم.فقط شادم.بعضی روزا مث دیروز یهو پامیشم میبینم سرحال نیستم بعضی روزا هم مث
امروز قبراق و سرحال و پرانرژیم .از کجا میفهمم؟! از آوازخوندن هروقت میخونم شادم الان هم گیر دادم به به آهنگهای حمید عسکری.

البته شاید از کار دیشبمه که تونستم با ام پی فور  ور برم و درست زمانی که میخواستم ببرم و تو حیاط خوردش کنم روشن شد.

.البته همیشه کارها خوب پیش نمیره مث اون دفعه که یه جایی به اصرار تلویزیونی که جز برفک نشون نمیداد و خاموش تو اتاق افتاده بود رو به اصرار باز کردم و بعد چندتا پیچاشو پیچوندم  ووقتی نیگاه صفحش کردم دیدم برفکش که نرفت هیچی، تصویر بصورت عمودی ، افقی ، مورب حرکت میکنه و تصویر بالا و پایینش مشکی شده و شده یه خط باریک 5 سانتی و یادم هم نبود به چی میزان پیچها رو یچوندم و کدوما رو پیچوندم همون موقع بستمش و دادم بهشون گفتم این خرابه و هیچ تالاشی هم نکنین که روشنش کنین یا درستش کنین که ارزش نداره و صحنه جرم رو ترک کردم.

امیدوارم که امروز همین جور خوب پیش بره.

بلا تکلیفی

لیسانسم رو که گرفتم الاف هم که بودم خدمت هم که تموم شد ، الان نیاز به کار داردم از بیکاری تو خونه حوصلم سر رفته..داداش قبلن پیشنهاد داده بود که خدمتم که تموم شد به تیمشون توی یه شرکت اضافه شم اما مشکلی که هست اونا از امکانات خوابگاه دانشجویی دارن استفاده میکنن ولی من جای خواب و استراحت ندارم.
قرار شد که یه خونه کوچیک بگیریم اما اونا که فعلن جا و مکان دارن  که اینجا سر ما بی کلاه میمونه
از اقدام برای کار دولتی خوشم نمیاد حقوق و مزایاش خوبه ولی پیشرفت شخصی و کاری نداره و کار روتین و بی هیجانیه.از سمت دیگه یکی از کاندیداهای مجلس قول مساعدی رو برای ثبت نام برای بهمن ماهم داده یا لا اقل گفته یه روزنه امیدی هنوز هست.

 الان یه هفته س منتظر یه نامه ترخیصم که به دستم برسه که اگه قرار شد برم بتونم اونجا ارائه بدم. دیروز ۴ ساعته طول کشید برسم جوهر پرینتر نداشتن ۴ ساعت هم برگشتم.اگه میدونستم اینجوریه پرینتر خونه رو برمیداشتم میبردم پرینت میگرفتم میاوردم.خوبه دوشنبه زنگ زدم خودشون گفتن ۴ شنبه بیا.

نیاز به کاری دارم که بتونم به عنوان یه مسیر زندگی روش حساب کنم تو شهر کوچیکی مث اینجا فرصت ها هم کوچیکن.شیراز هرچند تکراریه ولی فرصت های خوبی رو بهم میده.

 فعلن خودم هم تکلیف خودم رو نمیدونم.حوصله م سر رفته و حوصله هیچیو هم فعلن ندارم.

نفسهای آخر یک زندگی

خواندن مطلب زیر به افراد زیر ۲۵ سال و کسانی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمیشود

وقتی رسیدم به سختی نفس میکشید جوری که صدای نفسش رو نمیشنیدم حدسم این بود که از بلندی افتاده رو کمر بود دست و پاش به صورت ناموزونی حرکت میکرد خیلی وقت بود که آرزوی مرگش رو داشتم به خاطر دشمنی قدیمی که با هم داشتیم ولی نمیدونم چی شد که دلم براش سوخت اما کاری هم از دستم ساخته نبود هیچ کدوم از اعضای خونوادش هم اون دور و بر نبود تنهایی اون موقع شب اونجا چیکار میکرد خیلی واسم عجیب بود نگاهش بهم که افتاد هیچ چیزی توش نبود حرکاتش داشت کندتر میشد شکه شده بود میترسیدم که بخوام بهش دست بزنم طولی نکشید که حرکتی نکرد و مُرد.سوسک بیچاره

اعلام وضعیت قرمز:تولد

تو خونواده پر جمعیت 7 نفره ما وفتی حالت گرفته میشه که بشنوی امروز تولده شبیه اعلام وضعیت قرمز باید پناه بگیری یا قایم بشی- قبلی تموم نشده بعدی شروع میشه
ببینم این یه مقدار پولی که که ته جیبم مونده چند روز دیگه دووم میاره - تو  فکر خرید یه لب تابم فک کنم با این روندی که داره پیش میاد دست آخر بتونم یه کیف لب تاب بخرم.
به نظرم بهترین راه اینه که بهمدیگه پول هدیه کنیم اینجوری مث یه وام میمونه که هر سری تو جیب یکی از اعضای خونه میچرخه . آخ نگو پول بگو جیگر من.
البته کنارش حتمن یه کیک تولد یا خامه باشه که نباشه میخوام دنیا نباشه

مشکلات

میگه که عشق آسان نمود اول ولی افتاده مشکل ها
موندم این مشکلها چرا تمومی نداره، یه سنگ رو برمیداری یه سنگ دیگه میفته جلو پات .برا وصل شدن به نت چه مشکلاتی که پیش نمیاد
شاهکار داش کوچیکه که منجر به قطع کابل مونیتور شده بود که مجبور شد که 4 ساعت وقت برد تا با یه کابل دیگه یکیش کنم و یه نصف روز وقت برد لحیم کاریش کنم
حالا که مونیتور درست شده هارد دیسک مشکل خورد مجبور شدم چندبار به طرق مختلف سیستم عامل نصب کنم تا بالاخره بیاد بالا
حالا که هارد درست شده تلفن قطعه مجبور شدم با اینترنت جی پی آر اس ایرانسل بیام
اینم درست شد حالا باید کمک کنم ریخت و پاشها جم وجور شه و به جوشکاری که  اومده کمک کنم
اونم تموم میشه دور و برم شلوغه حالا پرایوسی نداری که بیای بنویسی که اونم با فونت ریز ریز نوشتم
گاهی حس میکنم یکی وایساده تا همینکه یه سنگو برداشتی یه سنگ دیگه بندازه جلو پات.ول کن هم نیستا
به یک معدنچی جهت برداشتن سنگ های ریز و درشت و باز کردن راه نیازمندیم.لطفاً با خود مته اضافه نیز به همراه داشته باشد.
به علت پیش آمدن شرایط ناخواسته بی معرفتیمان را به حساب مشکلات می اندازیم.